تبليغاتX
اگه تو بشی پرنده .... من آسمونت می شم

اگه تو بشی پرنده .... من آسمونت می شم


i love amoo

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 10:44 توسط ستاره |


شنبه 15 دیماه 1386

کمی خودم را زیر پتو جابه جا می کنم و از همانجایی که نشسته ام به پشت پنجره ی کوچک اتاقم نگاه می کنم. چیزی نمی توانم ببینم ولی گمان کنم امروز هم زمین سفید است. امروز باید سقف اتاقم را که از شدت برف نم کشیده است درست کنم،ولی از شدت سرما نمی توانم از جایم بلند شوم.

نمی دانم پس چرا صدای زنگ در بلند نمی شود. این نیامدنت مرا نگران کرده است.

بازحمت از جایم بلند می شوم و یک لیوان چای توی استکانهای کمر باریک می ریزم و کنار اجاق می آیمتا خودم را گرم کنم. می دانی وقتی در این استکانها چای می خورم دوست دارم برایت نامه بنویسم ...

خودکارم را بر می دارم ... هر چه می کشمش نمی نویسد... خنده ام می گیرد تا آن لحظه فکر می کردم فقط منم که در آن اتاق کوچک و نمور یخ زده ام.

خودکارم را روی اجاق می گیرم! بالاخره جوهرش روان می شود..

دوست عزیز و خوبم سلام:

باز هم که نیامدی ! مگر خودت نگفته بودی که شنبه می آیی؟ مگر نمی دانی که من از تنهایی بیزارم ؟ درست است که در تمام عمر تنها بوده ام اما همین که تو را هر از گاهی می دیدیم تنهایی را احساس نمی کردم.

نکند از من ناراحتی؟ اگر کاری کردهام که باعث ناراحتی ات شده ام، عذر خواهی می کنم.. آدمی زاد است دیگر، گاهی اشتباه می کند. نکند من همیشه اشتباه می کنم؟

دوست عزیزم یادت می آید آن روز که روبه روی هم نشسته بودیم به من چه گفتی ؟ خودم هم یادم نمی آید از بس که حول شده بودم.!

جایت خالی همین چند ساعت پیش پیرزن همسایه ، بلقیس خانم را می گویم برایم آش نذری آورده بود منم به آش لب نزدم تا تو بیایی و آن را با هم بخوریم .. اما نیامدی ! اشکالی ندارد  عادت کرده ام همیشه غذایم را تنهایی بخورم.

راستی امروز چون هوا خیلی سرد بود سر کار نرفته ام. اگر از اوضاع کارم می پرسی می گوییم: شکر خدا خوب است ولی خودت که بهتر می دانی گلفروشی در زمستان رونقی ندارد مخصوصا سره چهار راه...

یادش بخیر چهار شنبه شب هفته ی پیش را یادت می آید ؟ تا صبح برای دلمان خواندیم ... همان شب بود که گفتی شنبه منتظرم باش خوب اگر نمی توانی بیایی لااقل برایم پیغام بفرست که نگرانت نباشم...

وای می دانی چه شد؟ سرما هوش از سرم برده است اصلا یادم نبود که تو شبها می آیی درست همان لحظه ای که خوابم می برد..

نویسنده: ستاره

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 15:41 توسط ستاره |


برای چشمان مهربانت می نویسم ، حکایت بی انتهای عشق را

...تا بدانی

...محبت و عشق را در چشمان تو آغاز کردم

!!چشمانم را در نگاه مهربانت غرق می کنم و لبانم ، ذکر عشق را می سراید

و اکنون...

.الفبای عشق من با تو آغاز شد و بر لوح قلبم ، واژه ی " دوستت دارم " ، حک گردید

تنها برای قلب پر مهر تو می نویسم ...

!!که اولین عشق بی انتهای زندگی ام هستی

می خواهم این بار برای تو بنویسم ...

فارغ از تمام دلتنگیها و تنهاییها ، با کلماتی مملو از عشق و احساس ...

...می خواهم برایت بگویم

...بگویم که هستم

!!که همسفر جاده ی بی انتهای عشق تو خواهم بود

به چشمانم نگاه کن ...

...و شوق همسفر بودن را با کوله باری از عشق و امید

... !!!در آن دریاب


برگشتم، با همة آنچه داشتم برگشتم

 

خسته از همة بي‌تفاوتي‌ها

 

خسته از همة لج‌بازي‌هاي كودكانه

 

خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن

 

دلتنگي‌هايم شكل تو شده است خوابهايم بوي تو را مي‌دهد

 

دستم شبيه دست‌هايت شده

 

راستي دستهايمان چه شكلي بود

 

بال بال مي‌زدم كه برگردم، پرپر مي‌شدم كه ببيني ام

 

همة زندگي خلاصه شده بود در رسيدن و

 

حالا كه برگشته‌ام آيا مرا مي‌بيني؟

 

آيا مرا نقاشي مي‌كني؟

 

آيا برايم باز هم مي‌خواني؟

 

برگشته‌ام با همة آنچه داشته‌ام

 

نگو نمي‌شناسي‌ام، من شبيه ديروز توأم

 

و تو حالا شبيه ديروز من

 

بيا تو ديروزي باش و بگذار من امروزي باشم

 

نگاه كن! خيلي ….

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 17:21 توسط ستاره |


من خواب دیدم مرد خوش آوازه می آید

از کوچه هامان بوی نان تازه می آید

من خواب دیدم از درون محض هر سوگند

رنگ صداقت های بی اندازه می آید

از میوه های کال سنگین خوابها دیدم

طعم غروب آخرین خمیازه می آید

دیدم که از گلدسته های مسجد شهرم

بانگ اذان تا آخرین دروازه می آید

من خواب دیدم سبز پوشی از حریم دوست

با یک سبد گلهای سرخ تازه می آید

تعبیر خوابم را بگویید ای آدم ها

من خواب دیدم مرد خوش آوازه می آید

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 17:27 توسط ستاره |



نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ،

 ریخت از پرتو لرزنده ی شمع سایه ی دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود

 چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوییا مرده ی سرگردان بود ،

 شمع خاموش شد از تندی باد اثر ازسایه به دیوار نماند

 کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود ؟ که دمی چند در اینجا گذراند ؟

 این منم خسته در این کلبه ی تنگ جسم درمانده ام از روح جداست

 من اگر سایه ی خویشم یارب! روح آواره ی من کیست ؟ کجاست ؟

 


 

تا اردیبهشت که قراره با یک خبر خیلی خیلی خوب بیام.... بای

خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستون دارم...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 8:24 توسط ستاره |